خرید بک لینک

ترس هایت،یک روز،..یک روز که غرقِ شادی و هیاهو هستی،صدای قَهقَهه ات در هوا موج ساخته و طنین انداز شده،بی سر و صدا می آیند و در جایی نزدیک به تو،می نشیند و در حالی که لبخندِ زهرآلودی به تو می زند،خیره نگاهت می کند. می دانی! این جور وقت ها بدنت یخ می کند،قلبت آن قدر نامنظم در سینه ات بالا و پایین می پرد که یارایِ آرام کردن و فرونشاندنِ بی قراری و اضطرابش را نداری. آشفتگی در سراسرِ وجودت دور می زند و با خود فکر می کنی چه کنم؟!..چه باید می کردم و از بیچارگی و درماندگی اَت،به ستوه می آیی؛فرقی نمی کند چه احساسی داشته باشی،فرقی نمی کند چون چاره و علاجی نیافته ای یا آن دَمکه ترس ها آمدند،نتوانسته بودی که بیابی. وقتی سنّ و قدت بالا برود اما هنوز ناتوان باشی،ترس هایی به سراغت می آیند که یک کودک را هم نمی توانند آشفته کنند!

آن چه این سال های آخرِ مهمانِ سِمِجِ من شده و گویی خیالِ رفتن ندارد، «ترس» است. ترس از همه چیز، ترس های قد و نیم قد و اوه می توان به همه شان گفت تمام قد،چرا دستِ کم بگیرم شان،وقتی در حال تعریف کردن شان برای تو هستم؟ بهتر نیست تو هم بدانی،آن ها،چه این قدر زجرآور،پیرکننده و غم انگیزند؟ نمی خواهم خودسانسوری کنم؛خوشآمد هیچ کَس حتی تو،برایم آن قدر مهم نیست که خودم را نابود کنم. اوه! نه..این به این معنی نیست که آن قدر ارزش نداری که باقیِ زندگی اَم را،به خاطرِ تو،زندگی کنم.

ساعت چهار و سی و هشت بامداد است. یک چیزی را بدنم خواست که خیلی عجیب نیست اما دُرُست کردنش در این ساعت،..برای من،اندکی عجیب و طُرفه است. اگر بودی،حتم دارم زمان خوش تر می گذشت... . با من باش؛من،همیشه با توأم.

بعد از گذشتِ7 و نیم دقیقه،می رَوَم به سراغِ چایی که عجیب دلم خواسته،تا..آماده اَش کنم. چرا هفت و نیم دقیقه؟.. خُب از یک شمالی شنیدم که مدت زمانِ استانداردِ دَم کشیدنِ چای ایرانیِ گیلانی هفت و نیم دقیقه است. البته این را هم بگویم: ..چایی که الآن مبدرت به دَم کردنِ شاهانه اَش نمودم را،اصلاً نمی شناسم،معلوم نیست مسافرِ کجاست؟؟

نَه.. ابداً فراموش نکرده ام از ترس هایم برایت می گفتم.منتها الآن که به چایِ شگفت انگیزم سَر زدم،در کمالِ ملال،با یادآوریِ ساده انگاری اَم به خویشتن،درسِ کوچکِ دیگری را به خودم آموزاندم؛ «هرگز به چیزی مطلق نگاه نکن..حتی به طورِ کامل،باوَرَش نکن اِلا ... .»

+ این جا معموله که صبحانه رو ساعت 6 به بعد میل کنن اما من امروز این کارُنکردم؛مثلِ خیلی روزا که ترجیح دادم ساعت 12:30 ظهر و یا 9 شب (هر زمانی که از خواب بیدار شدم) صبحانه بخورم. برای من هیچ قاعده ای جز لزومِ خوردنش و یا پُر و پیمون بودنش،وجود نداره. توأم می تونی این کارُ انجام بدی اما نَه..! دست نگه دار! بگذار کمی تحقیق کنم؛اگه منظم نبودن و یا بی ضابطه بودنِ صبحانه،باعثِ ابتلا به دیابت و امراضِ دیگه نمی شد،اون وقت توأم امتحانش کن.

+ این روزا بر حسبِ اتفاق و شایدم نَه.. فیلماییُ می بینم که یه شخصیت،تووش مضنونه و طوری رفتار می کنه که انگار بی گناهه..! منم باورش می کنم. دقیقاً دلم می سوزهُ بعد درآخر می فهمم که نَه!! اشتباه کردم. الآنم دارم فیلمِ (Prisoners) را می بینم، توو اینم به همین اشتباه افتادم، به نظرت ایراد از کجاست؟ از دلِ من؟ از روحِ من؟ از چیم؟..و از کجام؟

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶لحظه ی ۷:۱۰ ق.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:53

صفحه بندی