آن صدایِ خِرت خِرتی که امروز صبح، حسابی هراسانم کرده بود صاحبش را بالآخره لو داد. یک ملخِ کوچک؛ مامی گفت که آن حشره، ملخی کوچکی بوده که ظاهراً آزاد شده است.
۲:۲۳
امروز هم به بیهودگی سپری شد. بگذار راجع به بیهودگی اش بعدتر صحبت کنم. الآن حرف های واجب تری دارم. مثلاً این که دو روز است فهمیده ام نه دلم می خواهد درس بخوانم و نه دلم می خواهد نخوانم؛ این خیلی عجیب و غریب و البته شاخ دار است، از زمره مسائلی ست که باید دشوار باشد حل و برطرف نمودنش. وقتی یادِ زمان های امتحان می افتم، وقتی به خاطر می آورم استرس های یادگیری..رفت و آمد و مواجه با آدم ها را..شیرینیِ کامِ درس خوان و اهلِ علمم افتِ شدیدی می کند انگار که بعد از یک طعم خوش طعمی ممزوج از تَلخی و تُندی را درک کنی. حالم دگرگون می شود و به کُل منصرف از دنیایِ یادگیری خارج از خانه. من شاید مثالِ فوق تصوری از خانگی مانا باشم، یک چیزی بسیار شورتر از حیوانِ خانگی. انگار می خوانم همه چیز را در خانه داشته باشم. اگر به من بود در خانه کسبِ علم می کردم به جای این گَز کردن و رفتن به کجا و کجا که چه..که درسی بیاموزم و مدرکی بگیرم.
وای خدا. من که اصلاً در خودم بدی حس نمی کنم. من که بد نیستم اما در مقایسه با آن سایرینی که مدام از این کلاس روانه اند به آن کلاس و از این محل سرازیرند به آن محل برای درس و کار، می شوم یک بدِ بیخودِ غیر از اجتماعِ عادیِ آدم ها. از همه بیش تر نگرانم که آن کَس که یکی شونده با من است نیز مرا این گونه بد و بیخود و فلان و فلان وار بداند و من.. یا بی خبر یا باخبر، مجبور به همیشه مجبور شدگی ها. خلقِ درسی ست یا نه به کنار اما ترس از بیرونِ خانه، آدم ها، رفتارهای شان حتی نمژ گذارد به زندگی با آدمی فکر کنم که دارایِ خانواده ایست که حتماً من نمی شناسم شان. چه طور می توان با آدم هایی سر کرد که اگر بد باشند بت دلیلِ پیوند خونی یا خُزَبلاتی از اید دست باید تحمل شان کرد و حتی دوست شان داشت!
من تمامِ احساساتم به هم آغشته و مرتبط است و این خیلی سخت می نماید که بتوانم شبیهِ اکثرِ افرادِ جامعه خیلی چیزها را تاب بیاورم.
۳:۰۴
بزرگ شدن، دقیقاً زمانی که سیزده چهارده یاله و یا حتی یازده ساله هستی، یک آرزوست؛ چیزی ست که مدام از خالبت می خواهی که بر طبقِ فلان فکر و یا فلان الگویِ زنده برایت بسازدش و هر چه زودتر تحویلت دهد چرا که دیگر صبر و تحملِ منتظرش ماندن را نداری. اما همین بزرگ شدن باد از یکی دو سالی که تحویلت داده شد، می شود غمِ دلت، غمِ فکرت و گاه به این می اندیشی که چگونه می توانی از دستش خلاص و رها شوی.. . اید بزرگ شدن، جنبه تای بد و ناملایمی را داراست که وقتی نیک بنگری آن طرفِ زشتِ صورتش را می بینی که پیش روی کرده و کج و کوله می شود و تقریباً آن چه انتظار داری را از سر و شکل می اندازد. چه قدر افسوس با تو همراه و همسایه می شوند و تو با بیمِ همیشه داشتن شان ادامه می دهی... ادامه می دهی تا..تمام شود مهلتی که شاید کوتاه تر از آنی باشد که وقتی بزرگ نشده بودی، تصورش می کردی. با خواندنِ این تکه از کتابِ وُلف به یادم آمد که این ها را برایت بگویم، هر چند در این باره هر چه بگویم باز هو حرف بسیار است و البته با همان شدتِ فراوانی پر اهمیت نیز: «یکی از بدترین جنبههای بزرگ شدن این بود که نمیتوانستند با هم درد دل کنند.»
واقعاً هم اتفاق افتاده است. با این که آدمی در کودکی هم گاه و بی گاه نمی خواهد و یا نمی تواند اعتماد کند (حتی به نزدیک ترین ها)، در بزرگ سالی شدت اش بیش تر می شود. آدم لکر می کند باید در خودش حفظ کند حرف و دردِ دلش را، مبادا که با گفتنش مسخره شود، ترد شود، قضاوت شود به ویژه از نوعِ نادرستش و یا دیگر نتواند مانند آن زمانی که در پیش از گفتنِ حرفش می زیست به زیستن و زندگی، ادامه دهد. هزاران ترس سراپای آدمی را می گیرد، نگرانی ها چنگ می زنند و نمی گذارند جای زخم های ترس و بی اعتمادی التیام یابد و این ادامه می یابد تا الی آخرِ حیاتِ آدمی؛ همین می شود که اگر به کسی بر بخورد که شریف است و دوست است و امین،عزیز است و معتمد هست و مراقب، باز هم بنا به آن چه بدان خو کرده پیش می رود و یک فرصتِ مهم را از دست می دهد. من به واقع باور دارم که پیدا کردنِ چنین شخصی و حرف زدن با او از خویشتن (از هر چیزی از خویشتن) یک فرصتِ مهم و طلایی ست. چیزی که با نهایتِ افسوس،ترس و نخواستنِ باورش می توانم بگویم که شاید هرگز دوباره پیش نیاید.
- آدمی که مصنوعی نیست.
- بامعنایی|با معنا بودن
- روزگاری که می گذرد؛ نمی ماند و رنجش در این است که در عینِ این که نباید در ناخوشی ها و ناملایمات مانا باشد در غیر این ها و در کل مانا نیست. شاید هم ماناست و ما چون مانایی را ماندن به یک صورت معنا می کنیم یا معنایی که باید را در نیافته ایم، نمی بینیم یا شاید قانونِ فیزیک راست می گوید که از بین نمی رود!
- کلاهِ بافتنی، همانی که تا ۲۹ سالگی بر سرم ننشست.
- اگر حقیقت را در مورد خود نگویید، نمیتوانید آن را در موردِ دیگران بیان کنید.
- سبکِ سیالِ ذهن/جریان سیال ذهن/سیلان ذهن/Stream of consciousness (narrative mode).
۳:۴۳
آفتاب، نمىتواند در سایه ی خودش قرار بگیرد.
۳:۵۱
همچون سینه سرخی زیر باران.
۳:۵۳
من به راستی خیلی خستهام، خسته از دردی که میشنوم و احساس میکنم. هرگز یار غاری نداشتهام که زندگیام را بیوقفه در کنارش ادامه دهم، هرگز یار غاری نداشتهام که به من بگوید، ما از کجا آمدهایم، آمدنمان بهر چه بوده، و به کجا میرویم. من خستهام، خسته از آدمهایی که با یکدیگر بدرفتاری میکنند. تمام این چیزها مثل خُردههای شیشه درون سرم جرینگ جرینگ میکنند. من خستهام. خسته از تمام دفعاتی که قصد کمک داشتهام، اما موفق نشدم. خسته از سرگردانی در تاریکی. بیش از هر چیز، خسته از درد و رنج. درد و رنج بسیار بسیار فراوان. اگر قدرت داشتم، به درد و رنج خاتمه میدادم، اما چنین قدرتی ندارم.
۴:۰۵
انگار خودکشی، بسیار آسانتر از ایجادِ دگرگونی و تغییر است.
۴:۰۸
احساسی که فقط به زبان فرانسه قابل بیان است.
۴:۱۳
بویِ ضعیفِ خیار می آید اما نه مدام.. هر پنج تا در میان و خودم هم می دانم شاید جز خودم، کسی نتواند حرف هایم را درک کند.
۴:۲۷
نیرومند، هنگامى که تنهاست نیرومندتر است.
۴:۳۲
وقتی درونِ اجتماعِ سرکوب شده ای زندگی کنی که حتی به تو حق نمی دهد که به خودت فکر کنی یا تغییر؛ به جایی می رساندت که از خود به در شده و به دیگری تبدیل ات می کند که با آنِ خویش بیگانه ای.
۴:۴۷
هدفِ بزرگِ ما در زندگى، "عشق" است؛ باقى سکوت است.
۴:۵۰
زخمها،مدالهایى هستند که در تنِ تو، داغِ آن ها به جا مانده است و دشمنِ تو، از آن ها خواهد ترسید.
۴:۵۱
وقتی خوابت می آید و یادت می آید تو مسئولی... . حتماً مانندِ من می روی کاری کنی که مسئولیتت را بها داده باشی و بعد..، ساده است می خوابی در حالی که خوابت عمیق نخواهد بود.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۶لحظه ی ۷:۴۰ ق.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان