خرید بک لینک

من، در پِیِ خویشم؛ به تو، برمی خورم اما..!

این که کسی شعری بخواند برایت مفهومش چیست؟ نه، نمی خواهم بگویم کسی برایم شعری خوانده.. حتی نمی خواهم بگویم که برایِ کسی شعری خوانده ام. خیلی کودکانه ربط دارد به سطر نخست نوشته ی الآنم. شعر از ابتهاج است به گمانم. از وقتی از خواب بیدار شدم، به دنبالِ از سر گرفتنِ مطالعه و درس خواندن بودم؛ تا این که رسیدم به آخر شب. آزمونِ استعداد و شغل یابی،مطالعه ی سؤال هایی که به آدم کمک می کند استعدادش را پیدا کند و از این دست کارها. می خواهم باقیِ عمرم را مفیتر و طبقِ خواسته ی خودم زندگی کنم. ای کاش بشود و این "ای کاش بشودم"، پُر از ترس و عدمِ تواناییُ هر چه سد است.

ساعت پنج و یک بامداد است. دارد یک شنبه می شود و می رویم به سویِ پایانی ترین روزهایِ پاییز. باز هم یک سال دارد می شود و این یک سال،یک سال ها چه قدر بی رحمانه می گذرند. آدم فکر می کند نمی تواند بر هیچ چیز تسلط داشته باشد و اگر فقط به این موضوع بیش از سه دقیقه فکر کند غصه داری و غمناکی اش اجتناب ناپذیر است.


۵:۰۴

آخرِ همین صفحه چشمت به نامش می خورد. صادق هدایت.

۴:۲۰
به این جمله نگاه کنید: « یک صبح، وقتی گرگور سامسا از خواب های آشفتهاش برمی خواست، پی بُرد که در تختش، تبدیل گشته است به حشره ی موذیِ هیولاوار.» این نخستین جمله از "مسخ"، اثرِ فرانتس کافکاست. با نوشتنِ چنین جمله ی غیرقابلِ توجیهای و ادامه دادنش به ترتیبی که آن را توجیه کند، اثرِ کافکا تبدیل میشود به شاهکارِ ادبیاتِ معاصر. کافکا اثرش را به پدرش نشان نداد. رابطه ی خوبی با پدرش نداشت. خودش تنهایی، این جملات را نوشت. اگر به پدرش نشان داده بود، حتماً پدرش این فکر را با خود می کرد: « آخرش پسرم خُل شد».
فکر کن که چه قدر آدم خود و کارهای شان را به والدینشان نشان دادند و بازخوردی که دریافت کردند، به کُل، مسیرشان را منحرف نمود. البته اگر از والدین شان بپرسی، خواهند گفت که آن ها نه تنها انحرافی ایجاد نکرده اند بلکه با واکنششان فرزندشان را از مسیر منحرف نجات داده اند!
من می گویم فکر نمی کنم کسی از آدم هایی که جدی اش نمی گیرند سودی راجع به سرنوشتش به دست آورد مگر آن که ارثیه ای به او بدهند. اگر همینطور که سن تان بالا میرود کماکان مثلِ هنرمندها رفتار کنید، فشارِ رو به رشدی را احساس میکنید. مردم اعمال تان را زیرِ سؤال میبرند و از شما میخواهند که درست رفتار کنید.
۵:۲۵
پیکاسو هم مجبور به توضیح دادن شد؛ «چیزی را که میبینم نمیکشم،بلکه چیزی است که فکر میکنم.»
۵:۲۶
بدبختانه، هنرمندانِ کوچکِ درونِ ما، محکوم به مرگ میشوند پیش از آن که بخواهیم واردِ جنگیدن، علیهِ ستمگرانِ هنر شویم. آن ها..محبوس میشوند. این تراژدیِ ماست.
بنابراین چه اتفاقی میافتد وقتی هنرمندانِ کوچک، محبوس میشوند، اخراج و یا حتی کشته میشوند؟ میلِ هنرمندانه ی ما، از بین نمیرود. میخواهیم خودمان را توضیح دهیم و آشکار کنیم اما با هنرمندی که مرده، میلِ هنری..خودش را در قالبی تاریک آشکار میکند. برخی با دودِ افسوس های آرزوهای شان یک عمر بی تعهد کار می کنند و روزمرگی، برخی در کلوپها میرقصند. وای بگذار از مهم ترین اش که خودم نیز در دسته شان حاضر هستم هم بگویم..؛ برخی که از قصه گفتن لذت می بردند، نهایتاً کارشان این میشود که تمامِ طولِ شب را در اینترنت بچرخند. این طوری است که یک استعدادِ نویسندگی، جنبه ی تاریکِ خودش را آشکار میسازد.
بعضی وقت ها..باباها را می بینم که بیشتر از بچههای شان هیجانزده می شوند، موقعِ بازی کردن با لِگوها یا سَرهم کردنِ رُبوت هایِ پلاستیکی. آن ها میگویند: « دست بهش نزن. بابا برات انجامش میده.» بچه دیگر علاقه اش را از دست داده است و کار دیگری میکند اما بابا هنوز قلعه میسازد؛ این نشان میدهد که مُحرک های هنری، در وجودِ ما، متوقف شده اند، از بین نرفتهاند. اما اغلب می توانند خودشان را به صورتِ منفی نشان دهند، در قالبِ حسادت. تلویزیون پر از آدم هایی است که مشغولِ انجامِ کاری هستند که ما آرزوی انجام دادنش را داشتیم، اما هرگز نتوانستیم انجام دهیم. آن ها می رقصند، بازی می کنند – و هر چه بیش تر انجام می دهند، بیشتر مورد ستایش قرار می گیرند. بنابراین شروع به حسادت کردن به آن ها میکنیم. ما با یک کنترل از راه دور، تبدیل به یک دیکتاتور میشویم و شروع به انتقاد کردن از آدم های تویِ تلویزیون میکنیم. «او خوب بازی نمی کند.» « اسمِ این را میگذاری خواندن؟ نوتها را نمیتواند تشخیص بدهد.» خیلی راحت چنین حرف هایی را میزنیم. حسود میشویم، نه به این دلیل که خبیث هستیم، بلکه چون هنرمندانِ کوچکی را داریم که درون مان محبوس شده اند. این چیزی است که من فکر می کنم.
۵:۳۷
فکر می کنی من چرا بیدارم؟ برایِ همین هاست به اضافه آن قبلی ها که گفتم و آن نگفته هایم.
آدم باید با خودش صادق باشد و من چه قدر این را سعی کرده ام و چه قدر سعی کردن برای چنین کاری سخت است حتی اگر تو آدمِ ناصادق و دروغ گویی نباشی.

۵:۴۱
اَپِ نوشتاری ام را آپ دِیت کردم و سه رنگ به رنگ هایش اضافه شد و من باز هم مانندِ کودکی شادان با تغییر رنگ زمینه ی طوسی به صورتی از ذوق سرشارم.
باید دیوانهوار بنویسم. دیوانهوار! یک شرط وجود دارد: باید دیوانهوار بنویسم. دیوانهوار! «یالا، یالا!»
باید به مدتِ طولانی بتوانم دیوانهوار بنویسم. شاید فقط برای پنج دقیقه ی نخست بشود که فکر کنم. به این خاطر باید وادار به دیوانهوار نوشتن شوم چون وقتی آرام مینویسی،افکارِ بسیاری به ذهنت خطور میکند، روحِ پلیدِ هنری به داخل می خَزَد. این روحِ پلید، به تو صدها دلیل میدهد که چرا نمیتوانی بنویسی؛ مثلاً مکرر می گوید: «آدم ها به تو خواهند خندید. این نوشته ی خوبی نیست! این چه طور جملهای ست؟ به دست خطت نگاه کن!» وای..او، کلی حرف برای گفتن خواهد داشت. باید با سرعت بدوی تا روحِ خبیث به تو، نرسد.
پس میتوانم این را بگویم: به خاطرِ هزاران دلیل نیست که یک شخص نمیتواند هنرمند باشد، بلکه ترجیحاً، باید یک دلیل وجود داشته باشد تا ما را وادار به 'هنرمند بودن' کند. چرا ما نمیتوانیم چیزی باشیم که مهم نیست؟ بیشترِ هنرمندها، به خاطر یک دلیل هنرمند میشوند. وقتی آن روحِ خبیث را در قلب مان خوابانده و هنر خود را شروع میکنیم، دشمنان در بیرون پدیدار میشوند اکثراً، چهره ی والدین مان را دارند. بعضی وقت ها شبیهِ همسرانی هستن که دوست مان نیستند اما آن ها والدین یا همسران مان نیستند. آن ها ارواحِ خبیث هستند. ارواحِ خبیث (خودت که می دانی، ارواح دیوه نمی شوند البته اگر به صورتِ عادی فرض کنیم). خلاصه این که آن ها رویِ زمین با تغییر شکل،آمده اند تا ما را از هنرمند بودن باز دارند،از "هنرمند شدن"؛ و آن ها یک پرسشِ جادویی دارند. وقتی میگویم: « من فکر کنم بازیگری را امتحان خواهم کرد. مدرسه ی بازیگری در مرکزِ اجتماعات وجود دارد.» یا «من میخواهم آهنگ های ایتالیایی یاد بگیرم.» آن ها میپرسند: « اوه! آره؟ نمایش؟ خَب که چی؟» پرسشِ جادویی این است: « خُب که چی؟» اما هنر برای هیچ چیز نیست. هنر هدف نهایی است. روحِ ما را نجات میدهد و باعث میشود خوشحال زندگی کنیم. به ما کمک می کند خودمان را بیان کنیم و بدونِ کمکِ الکل یا مواد مخدر یا هر چه از این دست، خوشحال باشیم. بنابراین در پاسخ به چنین سؤالِ واقع بینانهای، لازم است جسور باشیم و بگوییم: «خُب، فقط محض حال کردن. متأسفم برای تفریح کردنم بدون شما.»
۵:۵۸
آینده ی مطلوبی که من تصور میکنم جایی ست که آدم ها، همه، هویت های متعدد دارند و حداقل یکی از آن هویت ها، هنرمند است.
۶:۰۲
در ۱۹۹۰، مارتا گراهام، اسطوره ی رقصِ مدرن، به کره رفت. این هنرمند بزرگ، که نود سالش بود، به فرودگاه گیمپو رسید و یک گزارشگر از او این سؤالِ کاملاً معمولی را پرسید: «برای رقصنده ی بزرگی شدن، چه کار باید کرد؟.. هیچ توصیهای برای رقصندههای کرهای علاقمند، دارید؟» در آن وقت، او دیگر استاد بود. او دیگر هنرمندی مشهور بود. در ۱۹۹۰، از او این سوال پرسیده شد و این پاسخی است که او داد: «فقط انجامش بده.»
عجب. تحتتأثیر قرار گرفتم. تنها همان سه واژه وَ فرودگاه را ترک کرد. همین.
پس الآن باید چه کار کنم؟ باید این را از خودم بپرسم. و به خودم بگویم: «بیا هنرمند باش، همین حالا. همین حالا.» چطوری؟ «فقط این کار را انجام بده.»

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶لحظه ی ۶:۱۵ ق.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:13

صفحه بندی