"من،ترانه پانزده سال دارم" را در آن سال ها که رویِ پرده ی سینما بود و تبلیغ می شدم ندیدم. بعد از آن، یک بار به صورتِ نصف نیمه،گنگ و بی ابتدا و انتها دیدم اش؛ ابایی ندارم از این که بگویم هیچ چیز از آن نفهمیدم و فکر می کردم که یک فیلمِ سَخیف و بی خود است. تا این که این بامداد، تماشایش کردم. زیبا و پُر احساس بود. می توانستند حتی زیباتر از این بسازندش. آدم باید خوب و خوبی را بگوید و اظهار کند، آدم باید همیشه شجاع باشد. آدم باید، خودش باشد. نه تحتِ جو و نظر و شرایط قرار گیرد و نَه آن چه را که نمی داند، بگوید. در این فیلم..می شد به وضوح، رشد و بلوغِ کسی را دید که اگر فقط با تکیه بر عدد و رَقَمِ سالش می خواستی بسنجی، نمی توانستی هضمش کنی. اشکم را در آورد، قلبم را گرم کرد و باز هم من را با خودم خوشحال تر و مطمئن تر ساخت. در ذهنم هزاران چیز خارج از نوبت می آیند و می روند، کُلی حرف دارم برایِ نوشتن اما مانندِ گذشته راحت به خط نمی شوند!
+ همیشه یه پرنده، پاک نیست.
+ گاهی..کسانی که اصلاً فکرش را نمی کنی، خبرچینند.
+ هیچ کس، نمی تواند تو را مجبور به کاری کند که نمی خواهی انجامش بدهی.
+ حتی اگه چیزی یادت نیاید، تو، حسش می کنی.
+ بوی نانِ لواش؛ بوی نانِ لواشی انگار به جای بوی خودش، بوی خمیر نپُخته را آورده.
+ به طرزِ عجیبی، برخی آدم هایی که راهِ اشتباه را می روند، موفق می شوند.
+ هیچ تضمینِ صد درصدی در زندگی وجود ندارد.
+ اگر کسی تو را به خاطرِ خودش بخواهد، خیرخواهِ تو نیست.
+ در همه چیز، تنهایی موج می زند.
+ برنده ها می توانند کوچک باشند.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۷لحظه ی ۵:۵۱ ق.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان