خرید بک لینک

 


   رنگِ غالبِ اکنونِ ذهنم، طوسی ست. به این فکر می کنم که برایت کتاب بخوانم؛ حتی به نیمی گردو و نیمی خرمایی که احتمالاً فردا یعنی همین امروز، در ظرفِ کوچکِ در داری، برایت می چینم شان.
پیش آمده است که از اشتیاق یا استرسِ لباسی که فردا انتخاب می کنم و جور کردنش با کفش، روسری، شلوار و سایرِ ملزوماتش، نخوابیده باشم. فکر کن اکنون هم یکی از آن بی خوابی ها به سَرَم زده.. . دلم می خواهد یک جوری، آن قدر خسته و خواب آلود شوم که خوابِ شیرینی سراسرم را فرا گیرد.
کاش..لااقل گوساله ی دوست داشتنی و فربه آرزوهایم، در رویایم، منتظرم بود که به شوقِ آب و غذا دادن و نوازش و دوستی اش، بدنِ هنوز صاحب نَمُرده ام، همکاری و مسا٤دت می کرد تا شعدِ نوشینِ خواب داری و خواب آلودگی را هر چه زودتر، سر بکشم.
   صدایِ گنجشک ها، خروس ها، حتی هوا.. را می شنوم. دلم می خواهد یک خوابِ حسابی کنم. دلم می خواهد به شخصیت های داستان هایِ کودکانه ی امشب و دیشب و پریشب فکر کنم. چه قدر دوست داشتنی اند آدم هایی که کودک اند و معصوم و چه قدر افسوس دارم که مانندِ اکثرِ آدم ها، عجله داشتم تا بزرگ شوم. البته یادم است که چه زمانی، آرزوی بزرگ شدن می کردم؛ به نظرم آن زمانی که این آرزو به مخیله ام آمده بود و مدام خودش را در صفِ خواسته ها، جلو می انداخت تا نوبتش شود، دیگر یک آدم بزرگ بودم والا به تو اطمینان می دهم که هیچ کودکِ واقعا کودکی از کودکی اش نمی خواهد که بگذرد و بزرگ شود.

+ از اعلام ساعت، در نوشته هایم خنده ام می گیرد. آخر خودم را به مانندِ ساعتی شماطه دار تصور می کنم که با اعلام زمان چیزی را که باید گفته شود، ناگفته یا همان فراموش شده باقی می گذارد.
+ دنیا، بگذار بخوابم. اگر چه به حق این روزها این اجازه را خیلی به من دادی اما دوباره هم بگذار. آدم وقتی چیزی را دارد قدرِ تام و تمامش را نمی داند..، این واقعیت دارد و ما آدم ها، با وجودِ چندین و چند بار یا شاید هم هزار و اندی بار، تجربه کردنش، هنوز هم عبرت نگرفته و چاره مان نشده است.
+ هوای گرم!
اگر از دورم پاکنده شوی و یا همه ی اسبابت را جمع کنی و دو متر آن سوتر پهن کنی، می توانم خواب را باری دیگر تجربه کنم.

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۳۹۷لحظه ی ۷:۲۸ ق.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1397 ساعت: 13:16

صفحه بندی