ابتدایش را غربت و تنهایی فرا گرفته و انتهایش را ترس و دلهره.
6:33
حالم خوب نیست. بی خوابی؟ شاید.
14:22
درازکِش، طاق باز، اندکی خواب آلود، با یک حالِ نامعلوم. باید در هر شرایطی ثبت کرد، خود را و همه ی آن چه از خودت هست و می خواهی که نمیرد! سکوت و صدای هوا، با یک ریتمِ تُندِ محسوس. این جا، اتاقِ خانه ای ست که من در آن به امروز رسیدم، جایی که وقتی زلزله آمد، همین جا، در همین بستر که به سانِ نَنوی کودکی تاب می خورد، آرمیده بودم. این جا، امن گاهِ واپسینِ من، اَندَخشِ ایمنِ من است.
باید بخوابم، باید خواب را میهمان باشم. باید به خانه ام بروم و دیدار تازه کنم. آنَت خوش.
22:31
دَرد را نمی شود به رشته ی تحریر درآورد.
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان