خرید بک لینک

(این نوشته در تاریخ چهارم آذر 98 بارگذاری شد، نَه در تاریخِ بیست و هفتم آبان 98!)

نمی دانم دقیقاً باید از چه بگویم. فقط ولع نوشتن و تایپ کردن دارم، انگاشتانم، چشمانم، مغزم..اصلاً همه ی وجودم علاقه ی سیری ناپذیری دارد به نوشتن و واژه سرِ هم کردن. فکر کن! وسطِ یک کاغذِ سفید ایستاده باشی و واژه های تو را در برگرفته باشند و از طرفی، از بالای سرت بارانِ واژه باریدن گرفته باشد. خُنک است و مطبوع؛ تو خوشحالی و از دیدنِ هر کدام شان لذَّت می بری. تصویرِ بودن در چنین دنیایی ذهنم را تسخیر کرده است. البته که دنیاییم جزئیات و خوشایندی های بیش تری نیز دارد که من، هم اکنون، در شرح شان، ناتوانم.

از اظهارِ نظر، می ترسم؛ چه کسی می داند که ماجرا چیست..؟!

وضعیَّتِ جامعه به گونه ای نیست که بتوان با خیالِ راحتِ اظهارِ نظر کرد و در موردّ حَقّی ولو کوچک، حرفی زد. نَه این جامعه بلکه اذعان دارم که در هیچ جامعه ای این چنین که من می گویم نیست، پیش از این هم نبوده و پس از این هم انگار..نخواهد بود! بالآخره کسی هست که نگذارد آب خوش از گَلویت پایین برود. همیشه محکومی که بر تو حکومت کنند، چه قَدر بعد از اقرارِ این مهم، فسردگی بر من عارض شد.. .

دلم کیکِ خانگی می خواهد حتّی دست پُختِ خودم. من تا به حال کیک نَپُخته ام امّا نمی دانم چرا فکر می کنم اگر همه چیز مُحَیّا باشد، دستِ کم شیرینی پَز و نوشیدنی سازِ فوق العاده ای خواهم شد!

آن قَدر ایده و احساس و خوشایندیجات در مغزم ریخته ام که فرصت نمی کنم یک به یک شان را حتّی گَردگیری کنم! نباید این جور باشد که همیشه فکر کنم.."فرصت اندک است"، "آن چیز حیف است"، "عمر، دارد می گذرد"، "وای دیر شد!" و در آخر..باز هم، به هیچ کدام شان نتوانم رسیدگیِ کافی و وافی کنم. وسواسِ خواندن و یاد گرفتن را هم که نگو. اصلاً حیفم می آید مطلبی را بخوانم و یاد بگیرم؛ آری، عجیب است ولی من این حِس را دارم و هنوز که هنوز است، نتوانسته ام آن را به شکلی دُرُست درآورم تا برایم مفیدِ فایده باشد، نَه حسرت زا.

کباب لقمه های کفِ دستی ام، در حالِ سرخ شدن/پخته شدن اند. فیلمی که در حالِ پخش است را چندان جذاب، نیافتم. باید شبکه را تغییر دهم! "تنها در خانه"، همان فیلمِ معروفِ پسربچّه ی تنها مانده در خانه که به مصافِ دزدها می رود؛ آن را دارد شبکه ی نمایش پخش می کند. وقتی کوچک بودم، آن را دیدم و دوستش داشتم؛ با بَلاهایی که به سرِ دزدها می آورد می خندیدیم، از تمامِ آن تِکِّه ماجراها، آن قسمتِ قیری شدنِ پای دزدِ لاغر اندام و چهره ی دزدِ کَچَل و کوتاه قدتر را به خاطر داشتم. پسربچّه ای که نقشِ «کِوین» را بازی می کند، حالا سی و نُه ساله است؛ ببین چند سال بر او و من،گذشته.

وَ سوهانِ بدمزّه ی محمّد ساعدی نیا؛ باید یادم باشد اگر روزی خواستم اشتباهِ خریدنِ سوهان را مُرتکب شوم، هرگز این مارک را خریداری نکنم چرا که بسیار بدمزّه و بی هویَّت است. البته که فکر نمی کنم سوهان، دوست دارِ دندان ها نیز باشد. همه ی اختراعاتِ انسانی، لزوماً مفید نیستند!

+ نمی شود روی هر اسبی، شرط بست.

+ اگه می خواهی یک دوستِ واقعی داشته باشی، از آدم ها دوری کن.

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

صفحه بندی