..وَ هر چه می گوییمُ.. می نویسیمُ.. اصرار می کنیم، بی فایده است.
خاصِّه احساس می کنی جماعت حرف هایت را نمی فهمند؛ گردن درد می گیری از این همه خَمِش. چاره ای دستِ خودِ بی چاره اَت بده ای، از درونت می شنویُ می روی می نشینی.. سَرِ یک میز، چای می نوشی و باور می کنی قهوه دُرُست کردنت یک غلطِ زیادی ست.
تاوانِ ندانستن هایت را یک جا آن دورترهای گذشته و تاوانِ دانستن هایت را یک جا در این نزدیکی های حال، می دَهی و باور داری هیچ وقت آن به موقع بودن، در آن به موقعِ فرضی رُخ نداده است. بگذریم از این همه منگوله های قشنگِ نامطمئن که وصل اَند به سُر و لباسِ ذهنم.. این می ماند که بگویم: من امروز حِسِّ غریبی داشتم و شاید هر بار خِس های غریبم توآم تر با نگرانی اَند! داشتم دیگر التماس می کردم که ای آن دیگری من، کجایی؟.. باور کن هر روز یک جور دارم صدایت می زنم و خودم برق گرفته در این همه خلاقیتِ ناخودآگاهم خشک شده امُ..مبهوت. دردناکِ آن این جاست که تهدیداتِ داخلی و خارجی دنبالم می دوند و من هم علارغمِ میلم دیگر دارم از خستگی می ایستم. تا خسته نشده ام سَر و کَلّه اَت پیدا شود لطفاً که در من جانی نمانده دیگر و دارم به آن جایی می رسم که در فیلم 127 ساعت یادآوری می کند که..می رسی!
"تو می دانی که می توانی من را در حالی که تنها در خانه نشسته ام پیدا کنی" - You know I can be found sitting home all alone و خُب حتماَ این را هم می دانی که من واقعاً در خانه نشسته ام و دیگر دارم در زمین و دیوارهایش فرو می روم..!
باز هم، آن همه حرف فراموشم شد و باز هم دارم سعی می کنم بنگارم و بنویسم ولیکن نمی توانم. این جور اوقات باید گوش تیز کنم صدای بی طاقتِ پنکه را بشنوم و یا هی دست بِبَرَم به سویِ تلفنِ همراهم و باز هم سرگرمیُ.. فراموشی.
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶لحظه ی ۲:۳۲ ق.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان