A mysterious, lifelong, and of course philosophical Night - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
همانا نگاشته های تان را مرور کنید که این کاری ست بَس نیکو. مردمان وقتی نتوانند نگاشته تان را بخوانند بی خیال گشته و از شما روی گردان می شوند و باز هم شما می مانید و حوض تان. این چند روز آن قدر درد،ضعف و کم توانی داشتم که نه می توانستم به بامداد بیداری هایم ادامه دهم و نه بنویسم. استراحت کردم اما چه ...
With elegance of a miniature - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
چه ها شد و نشد بماند..بعد که کمی آرام تر شدم از پنج شنبه ای که گذشت و روز بعدش حتی،می نویسم. یک یادداشت در پاپِ تلفن همراهم نوشته ام که یادم نرود یک وقت. یادم نمی رود،امیدوارم. زهردار و تلخ است جای خالی عضوی،فکر کن..عضوِ پیکرت باشد. دندانم را حتی نشانم نداد آن دکترِ بی احساس. شاید نمی دانست چه سان،م...
Funky, annoying and scary cruel - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
"ازدواج"! این موجودِ شبیه به آدمیزادِ بَدبو. می گوییم که ازدواج نکردن خیلی بهتر از ازدواج کردنِ ناخوشایند است اما در واقعیتِ زندگی خیلی از این بهتر گفتن های ما،کاربردی نیست. من هم سال ها پیش زبان به سرزنش و ملامتِ دختران و پسرانی می چرخاندم که به انواعِ ازدواجِ ناخوشایند و نادُرُست تن می دادند..آن ر...
Southpaw - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
کارایی مغزم پایین اومده؟..یا خسته ام؟..یا سوءِ تغذیه دارم؟..کدوم؟ می دونی نباید آدم از خودش سؤالاییُ بپرسه که خودش پاسخ شونُ داره..چون این پرسشا باعث می شه دیگه نتونی عادی ادامه بِدی. وقتی میپرسیُ بی اون که بخوای مغز و قلبت پاسخُ مخابره می کنه تنها راهی که برات می مونه تسلیم شدنه. بعدش،.. ممممم،باید...
I can not pretend I'm good - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
حال عجیب. شاید بی داستان ترین واژه ی دمِ دستی،واژه ی «عجیب» باشه. همیشه نمی شه واژه ی مناسب پیدا کرد. انتظار نداشته باش امشب یا بهتر بگم امروز صبح (سرمُ بالا آوردم،به ساعت نگاه کردم،داره ساعتِ پنج و چهل و چهارِ بامدادُ نشون می ده) از واژه ها و عباراتِ به جا و دُرُستی استفاده کنم. هر کَس،زمانی که نار...
1th Shahrivar - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
اول شهریور؛سه و پنجاه و سه بامدادِ چهارشنبه است. از دو الی سه روز پیش درگیر یافتن رنگ موی مناسب،دلخواه،شدنی و خاص هستم اما خدا را شاهد می گیرم که همین الآن هم راضی به آن چه مثلاً تصمیمی پایانی اَم هست،نشده ام. خدا نکند که من بخواهم یک تصمیم،آن هم راجع به خودم،اتخاذ کنم.. چه قلبی از من دردها می گیرد ...
Cactus Cactus Cactus plant - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
نمی نویسی..کسی به تو سر هم نمی زند.. مثلِ کاکتوس های کوچکی که پشتِ پرده دو سه روزی فراموش می شوند. خدا کند که طوری شان نشود. دلم برایشان تنگ شدن است. می خواهم از آن ها دلجویی کنم. خدایا باز هم به من فرصت بده. نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶لحظه ی ۴:۲۴ ق.ظ توسط ELISH|
Process cheated - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
اولش می شه گول خورد اما آخرش اگه گول بخوری..این خودت بودیکه خودتُ گول زدی،می دونی؟ می خوام بنویسم.. ناله شم سَر می دما اما نمیتونم..اصلاً از چی بنویسم؟ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶لحظه ی ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط ELISH|
When you feel pain differently - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
هزاران هزار حال دارم که باید از همه شان بگویم اما بهتر است فقط یه علامت گذاری کنم،الآن حِسی گرفته ام که ناپیداست ..چیزهای ناپیدا سخت وصف می شوند. فکر می کنم قرار است هیچ کاری نکنم.. دارم غذا می خورم، آن هم در این ساعت و امروز را مرور می کنم و دردناکی ای که می توانست داشته باشد.یادم می آید ک
You know - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
..وَ هر چه می گوییمُ.. می نویسیمُ.. اصرار می کنیم، بی فایده است. خاصِّه احساس می کنی جماعت حرف هایت را نمی فهمند؛ گردن درد می گیری از این همه خَمِش. چاره ای دستِ خودِ بی چاره اَت بده ای، از درونت می شنویُ می روی می نشینی.. سَرِ یک میز، چای می نوشی و باور می کنی قهوه دُرُست کردنت یک غلطِ ز
Friendless - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
من دوستی ندارم و ای وای از این روز؛ داشتن اَش غنیمت است و خوشبختی اما نداشتن اَش درد است مرگ. شاید وقتی داری اَش درک نمی کنی که به چه حَد گران مایه و خوش است. بگذار من حالِ بَدَم را با خودم همراه نگاه دارم. این همه حرف ها شده اند شبیهِ نگاشته های پَس و پیش شده ای که دارند مدام بانگ برمی آو
I can't write - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
هر بار می آیم.. وسایلِ شعبده ام را پهن می کنم همین جا، همین وسطِ اتاقِ نارنجی اَم و شروع می کنم به وِرد خواندن که یک چیزهایی از انگشتانم بتراود و دُرُست بنشیند روی کلیدهای کیبرد و بشود حالِ جانم را، فهمید. سخت می نویسم و اصلاً انگار..جمله سازی و حرف پردازی اَم بخار شده! حالم عجیب است مثلِ
I am a asleep and awake - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
تا الآن بیدارم دارم مشقِ شبِ فکرم را اصلاح می کنم.. تمامِ امروز به بطالت و کاهلی گذشت. خدا به خیر کند. نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶لحظه ی ۵:۱۷ ق.ظ توسط ELISH|
When we need something and the same is not exactly - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
چک می کنی هر اَپی را که در تلفنِ همراهت داری و به این فکر می کنی در سال های نه چندان دور(برای من البته) با همه ی سختی ارتباط گیری چه شیرین و بامعنی بود حتی کلامی کوتاه میانِ تو و هر آن کَس که می شد.. . انگار خیلی چیزها با تکنولوژی خیلی هم همراهی،نمی کند.. . چند روزی ست به دنبالِ کمی زندگی
Seven and forty-nine - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
شبِ پیش تا ساعت یازده خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم فقط فرصت شد کمی غذا بخورم، با مامی صحبت کنم و پیام هایم را چک کنم. بعدش گوشی به دست تا نزدیک هایِ ساعت پنج بامداد کِش آمد شب من. ساعتِ شش و چهارده بود که چشم هایم،باز شد..خوابِ کوچولویم پَریده بود. آمدم که هم صبح و هم هوای خوب اش را درک کن
A"I" of odd but normal and indigenous - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
دیروز. همان دیروزِ نافرجام. ای کاش دیروزهایم،آن جورکه دیروز گذشت نمی گذشت. می خواستم از آن نیمه ی مغز بگویم که به دیدن،پردازشِ داده های تصویری و بیرون کشیدنِ اطلاعات از دیده ها اختصاص یافته،بنویسم..اما امان! امان از حالی که از اوجِ رو به راهی سر می گذارد به اوجِ خرابی. یادم است می خواستم بگوی